تبلیغات
کد تبلیغات
دسته بندي

            94-12-1gh4750 

حکایت های گلستان سعدی: باب اول، حکایت ۲۲ – قصاص روزگار


3002325

فرمانده مردم آزارى، سنگى بر سر فقیری زد، در آن روز براى آن شخص، توان و فرصت قصاص و انتقام نبود، ولى آن سنگ را نزد خود نگهداشت. سالها از این ماجرا گذشت تا اینکه شاه نسبت به آن فرمانده خشمگین شد و دستور داد او را در چاه افکندند. آن فقیر از حادثه اطلاع یافت و بالاى همان چاه آمد و همان سنگ را بر سر آن فرمانده کوفت.

فرمانده: تو کیستى؟ چرا این سنگ را بر من زدى؟

فقیر: من همانی هستم که در وقت قدرتت، این سنگ را بر سرم زدى.

فرمانده: تو در این مدت طولانى کجا بودى؟ چرا نزد من نیامدى؟

فقیر: از جاهت اندیشه همى کردم، اکنون که در چاه دیدمت، فرصت غنیمت دانستم (یعنى از مقام و منصب تو بیمناک بودم، اکنون که تو را در چاه دیدم، از فرصت استفاده کرده و قصاص نمودم.

ناسزایى را که بینى بخت یار

عاقلان تسلیم کردند اختیار

چون ندارى ناخن درنده تیز

با ددان (۱) آن به، که کم گیرى ستیز

هر که با پولاد بازو، پنجه کرد

ساعد مسکین (۲) خود را رنجه کرد

باش تا دستش ببندد روزگار

پس به کام دوستان مغزش برآر

(۱) ددان: درنده خوها

(۲) ساعد مسکین: دست ناتوان

پینوشت: کتاب آقای «محمد محمدی اشتهاردی»

نوشته حکایت های گلستان سعدی: باب اول، حکایت ۲۲ – قصاص روزگار اولین بار در پدیدار شد.



لینک منبع

مطالب مرتبط :
برچسب ها :

جدیدترین مطالب
شبکه بهینه سازی محتوا تیکفا برای مشاهده بیشتر کلیک کنید.